زندگینامه

کلاس اول را در کشور عمان و مابقی مقاطع را در اهواز ادامه داد، آخر پدرم فرهنگی بود و بنا به اقتضای شغل ایشان که دبیر فرزندان شاغلین در سفارت ایران واقع در عمان بود، با خانواده به آنجا رفته بودیم.  در آپارتمان ما چندین خانواده با ملیت های مختلف زندگی میکردند، فیلیپینی، کویتی، عربستانی و … که مهدی با همه آنها ارتباط گرم و صمیمی داشت و مورد محبت آنها قرار میگرفت.

حدود سال ۷۶ بود که مادر تصمیم گرفت مهدی را نزد یکی از خانم های همسایه که معلم زبان خارجه بود ببرد تا به طور خصوصی زبان انگلیسی را فرا بگیرد. مدت زمان زیادی از بازگشت مادر به خانه نگذشته بود که مهدی نیز به خانه برگشت و از وضع نامناسب پوشش زن همسایه به مادر گلایه می کرد و دیگر حاضر به رفتن نشد. به یاد دارم که از همان دوران کودکی تابستان که می شد پدر ما را به مسجد می برد تا در کلاسهای تابستانی ثبت نام نماید. تا آنکه منزلمان را عوض کردیم. پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی رفت و پس از آن در رشته مورد علاقه اش یعنی کامپیوتر در دانشگاه آزاد واحد اهواز قبول شد. مهدی فعالیت های خویش را در دانشگاه نیز شروع کرده بود. از جمله دلواپسی های ایشان در دانشگاه: جا انداختن درست مفهوم ولایت و داشتن التزام عملی به فرمان ولی فقیه، رعایت حدود روابط زن و مرد، بصیرت افزایی، استکبار ستیزی، و محرومیت زدایی بود.

هنوز چند ماهی از قبولی ایشان در دانشگاه  نگذشته بود که به استخدام سازمان بازرگانی درآمد. همه خانواده از این بابت خوشحال بودند اما مهدی بیش از پیش احساس تکلیف میکرد، رفع تبعیض نژادی، مبارزه با رشوه خاری، رسیدگی به امور مستضعفان تنها بخشی از دلنگرانی های ایشان بود. از لحظه ای که مراجعه کننده ای به نزد او می آمد تا لحظه ای که کار وی را به اتمام میرساندآروم و قرار نداشت، تاجایی که در برخی موارد مورد اعتراض بعضی از همکاران قرار می گرفت.

پس از اشتغال آقا مهدی، خانواده تصمیم گرفتند برای سید آستین بالا بزنند. بعد از کلی تحقیق، بالاخره همسر ایده آل خویش را پیدا کرد و این وصلت سرگرفت. زندگی بر وفق مراد بود تا آنکه شیپور جنگ به صدا در آمد، جایی که مرد از نامرد شناخته میشد. جنگ، جنگ بشار اسد و مردم سوریه نبود بلکه جنگ اسلام و کفر بود، جنگی که در یک طرف آن (آمریکا،انگلیس،عربستان،اسرائیل و . . .) و در طرف دیگر آن شیعیان جهان اسلام بودند. سربازهای سوری در زمان حمله شعار «یا بشار» سر می دادن اما سید به اونها یاد داده بود که هدف ما از جنگیدن نباید بشار اسد و یا دولت سوریه باشه بلکه باید به دنبال یک هدف والاتر باشیم، پس با شعار «یاحسین(ع)» نبرد رو آغاز و به پایان میرسونیم. اینکارسید مهدی باعث اعتراض سرداران و فرماندهان سوری شده بود، اما کلیه افراد گردان به اتفاق به فرماندهان خود پاسخ میدادند که ابوصالح به مایاد داده که بگیم یاحسین(ع).

شب عملیات سیدمهدی تسلیحات و تجهیزات مورد نیاز گردان رو تحویل میگیره و بین نیرو های تحت امر خودش توزیع میکنه، توی گردان دویست نیروی سوری و هفت نیروی ایرانی خدمت میکرد. مهدی جانشین گردانی بود که فرماندش به دلیل نامشخصی در عملیات حضور نداشته، و مهدی رهبری و فرماندهی گردان رو به عهده می گیره. تاریخ ۱۰/۴/۹۲ عملیات شروع می شود. و مهدی در آن عملیات شهید می شود.

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد!

اطلاع رسانی
avatar
wpDiscuz

معراج اندیشه پویا